الشيخ فاضل اللنكراني

23

اعتكاف و احكام آن (فارسى)

امّ داود گفت : من از خواب بيدار شدم و بعد از آن ، به آن قدر زمان كه سوار تندروى از عراق به مدينه آيد ، داود به نزد من آمد و گفت : اى مادر ! من در عراق در زندان بسيار تنگ و سنگينى ، در بند و زنجير بودم و از خلاص شدن نااميد بودم ؛ چون شب نيمهء ماه رجب فرا رسيد ، در خواب ديدم كه بلندىهاى زمين هموار گرديد و تو را ديدم كه بر روى حصير نماز خود نشسته بودى و بر دور تو مردانى چند بودند كه سرهاى ايشان در آسمان بود و پاهايشان در زمين ، و تسبيح و تنزيه خدا مىكردند ؛ پس ، يكى از ايشان كه از همه خوش‌روتر و خوشبوتر بوده ، و جامه‌هاى بسيار پاكيزه در برداشت ، و گمان كردم حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم ، جدّ من است ، به من خطاب كرد : بشارت باد تو را اى فرزند عجوزهء صالحه كه حق تعالى دعاى مادرت را در حقّ تو مستجاب كرد . چون بيدار شدم ، فرستادگان منصور دوانيقى به در زندان رسيده ، به طلب من آمده بودند ؛ در نيمه شب مرا به نزد او بردند ؛ پس امر كرد كه زنجيرها را از تن من برداشتند و ده هزار درهم - كه به حساب آن زمان زياده از هزار تومان